خرید بک لینک

درباره سایت

دلم گرفته بچه ها

آخرین مطالب

امکانات وب

ثبت بشه در اینجا که جمعه جشن عقد من بود

و در کمال ناباوری

حتی یک نفر از شما هم کنارم نبودید

کنار منی که همیشه سعی کردم به هرطریقی هست کنارتون باشم

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 17:55

ثبت بشه در اینجا که جمعه جشن عقد من بود

و در کمال ناباوری

حتی یک نفر از شما هم کنارم نبودید

کنار منی که همیشه سعی کردم به هرطریقی هست کنارتون باشم

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 16:17

ثبت بشه در اینجا که جمعه جشن عقد من بود

و در کمال ناباوری

حتی یک نفر از شما هم کنارم نبودید

کنار منی که همیشه سعی کردم به هرطریقی هست کنارتون باشم

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:06

ثبت بشه در اینجا که جمعه جشن عقد من بود

و در کمال ناباوری

حتی یک نفر از شما هم کنارم نبودید

کنار منی که همیشه سعی کردم به هرطریقی هست کنارتون باشم

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت: 2:32

ثبت بشه در اینجا که جمعه جشن عقد من بود

و در کمال ناباوری

حتی یک نفر از شما هم کنارم نبودید

کنار منی که همیشه سعی کردم به هرطریقی هست کنارتون باشم

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 20:58

ثبت بشه در اینجا که جمعه جشن عقد من بود

و در کمال ناباوری

حتی یک نفر از شما هم کنارم نبودید

کنار منی که همیشه سعی کردم به هرطریقی هست کنارتون باشم

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 18:01

ثبت بشه در اینجا که جمعه جشن عقد من بود

و در کمال ناباوری

حتی یک نفر از شما هم کنارم نبودید

کنار منی که همیشه سعی کردم به هرطریقی هست کنارتون باشم

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 2:24

ثبت بشه در اینجا که جمعه جشن عقد من بود

و در کمال ناباوری

حتی یک نفر از شما هم کنارم نبودید

کنار منی که همیشه سعی کردم به هرطریقی هست کنارتون باشم

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت: 16:29

ثبت بشه در اینجا که جمعه جشن عقد من بود

و در کمال ناباوری

حتی یک نفر از شما هم کنارم نبودید

کنار منی که همیشه سعی کردم به هرطریقی هست کنارتون باشم

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 2:52

کاش برمیگشتیم به همان روزهاآن روز ها که میتوانستیم انبوهِ رنجهای شخصیمان را پشتِ در اتاق بگذاریم و انگار که سرخوش ترین آدمهای جهانیم، زندگی را به سُخره بگیریم و به ترک دیوار هم بخندیم.دلخوش بودیم به ماکارانی و پلو فلافلهایمان و گشتگذارهای آخر هفته در کوچه و کافههای کاشان و ماست و ترشیهای ننهسکینه. جهانمان محدود بود به راهروهای خوابگاه و گذر انگورِ دانشگاه کاشان و پی آرمانهای بزرگ در جهانِ کوچکمان میدویدیم.حالا را اما ببین؛ جهان با این وسعتش برایمان تنگ شده، و غرق در روزمرگیهای پراضطرابمان به این فکر میکنیم که چطور میشود دوباره از اعماقِ جان خندید؟!به این فکر میکنم که چطور توانستیم ما غریبهها! علیرغم تفاوتهای زمین تا آسمان، سپر شویم برای هم، و خواهری کنیم؟چطور توانستیم زندگی را پشت گوش بیندازیم و چای بنوشیم و فیلم ببینیم و بحثهای روشنفکرانه و عقیدتی کنیم و بعد انگار که چیزی نشده دوباره موضوعی برای خنده پیدا کنیم.آن روزها برایمان آنتراک جهان بود که بیواهمه بی اضطراب گذشت.از راهِ دور میبوسَمتان. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 3:32

ولاگ عزیزممتاسفم که دیگه هیچکدوممون تورو یادمون نیستو فراموشت کردیم..ما الان هرکدوممون یه گوشه ای از این کشور به یه کاری دستمون بندهانقدر که دیگه حتی زیادم واسه همدیگه  وقت نداریم..خب بهرحال دنیا اینجوریه دیگهوقتی یه مدت از کسی دور بمونی،کم کم کمرنگ میشیالبته خب نه اینکه عمدی باشه هانهفقط چون مسئولیتای بیشتری روی دوشمون آوار شده..اما ما بازم یه روز، ی جایی، ب یه شکلی، بازم جمعمون جمع میشه...پ.ن : خدایا شکرت که هستی و برایمان خدایی میکنی❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 15:52

فهیم قشنگم

جوجه رنگی من

الان که بعبارتی 9 مرداد 1400 باشه

تو جواب تست کرونات مثبت شده

و تو بشدت نگرانی

بشدت ناراحتی

و استرس داری..

اما میدونی چیه؟

همش خیلی زود میگذره

تو خوب میشی

و میدونم روزی که بیای و این نوشته رو بخونی دیگه کرونای تو رفته پی کارش و تو سالم و سرحالی..

میدونی فهیم؟

تو هیچوقت تنها نیستی

تو ماهارو داری

ماهممون کنارتیم

همیشه..

زود خوب شو

❤❤❤

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 15:52

همیشه احساسی ترینتون من بودم نه؟ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 15:52

دیده ای بعضی غروبها چطور دل آدم آشوب میشود؟... دیده ای وقتهایی هست که انگار بی قراری، ولی نمیدانی چه حالی داری؟ سرت درد میگیرد، اما نمیدانی چرا. دست و پایت جان بریده، نمیدانی چرا. به هر کاری میخواهی مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:00

تنها نشستم گلزارهمه خاطرات داره تو ذهنم مرور میشه: اونشب که زینب منو آورد گلزار تا برای تولدم سورپرایزم کنید، اون روزا که با زهرا میومدیم و میگفت اون مداحی قشنگه رو بذار و پشت بندش تو راه برگشت بارانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین امیری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:00

صفحه بندی